تبليغاتX
بهارعشق

 

+ نوشته شده توسط پریا در 85/12/13 و ساعت 12:21 PM |
از عبيد زاکاني

1 ـ ای عزيزان عمر غنيمت شمريد.

2 ـ وقت از دست مدهيد.

3 ـ عيش امروز به فردا ميندازيد.

4 ـ روز نيک به روز بد مدهيد.

5 ـ پادشاهی را نعمت و غنيمت و تندرستی و ايمنی دانيد.

6 ـ حاضروقت باشيد که عمر دوباره نخواهد بود.

7 ـ هرکس که پايه و نسب خود را فراموش کند به يادش مياريد.

8 ـ بر خودپسندان سلام مدهيد.

9 ـ زمان ناخوشی را به حساب عمر مشمريد.
10 ـ مردم خوش‌باش و سبک‌روح و کريم‌نهاد و قلندرمزاج را از ما درود دهيد.

11 ـ طمع از خير کسان ببريد تا به ريش مردم توانيد خنديد.

12 ـ گرد در پادشاهان مگرديد و عطای ايشان به لقای دربانان ايشان بخشيد.

13 ـ جان فدای ياران موافق کنيد.

14 ـ برکت عمر و روشنايی چشم و فرح دل در مشاهده‌ی نيکوان دانيد.

15 ـ ابرو درهم‌کشيدگان و گره در پيشانی آورندگان و سخن به‌جدگويان و ترش‌رويان و کج‌مزاجان و بخيلان و دروغ‌گويان و بد ادبان را لعنت کنيد.

16 ـ خواجگان و بزرگان بی‌مروت را به ريش تيزيد.

17 ـ تا توانيد سخن حق مگوئيد تا بر دل‌ها گران مشويد و مردم بی‌سبب از شما نرنجند.

18 ـ مسخرگی و قوادی و دف‌زنی و غمازی و گواهی به دروغ دادن و دين به دنيا فروختن و کفران نعمت پيشه سازيد تا پيش بزرگان عزيز باشيد و از عمر برخوردار گرديد.

19 ـ سخن شيخان باور مکنيد تا گمراه نشويد و به دوزخ نرويد.

20 ـ دست ارادت در دامن رندان پاکباز زنيد تا رستگار شويد.

 

((الفقرفحري))
ما را میاموز
گر شعله ی سبز بهاری
در زمهریر جاهلان باغی بیفروز
رفتم به اعماق زمین جویای خورشید
دیدم هزاران زنده را در خاک غربت
فریادشان هر یک شهابی
جان را زده چاک
خورشیدشان بر هر سر انگشت
روشنگر خاک
گویا قیامت
قامت نمی خواست
خود پچ پچ مرگ
گلدسته ای بود
با لانه ی فانوسی از بانگ مؤدن
رفتم به اعماق
باز آمدم با خرقه ی آوار بر تن
" فی جبتی الله " گویان
آنان که می دیدند با چشمان ظلمت
از من گریزان
اما در این غرقابه ی خاک
بس مردگان
با هر دم توفانیم
گلموج خیزان

هستي
بر سطح مي‌گذشت
غريبانه
موج‌وار
دادش در جيب و
بي‌دادش بر کف
که ناموس و قانون است اين.

زنده‌گي
خاموشي و نشخوار بود و
گورزاد ِ ظلمت‌ها بودن
(اگر سر ِ آن نداشتي
که به آتش ِ قرابينه
روشن شوی!)
که درک
در آن کتابت ِ تصويری
دو چشم بود
به کهنه‌پاره‌يي بربسته
(که محکومان را
از ديرباز
چنين بر دار کرده‌اند).

چشمان ِ پدرم
اشک را نشناختند
چرا که جهان را هرگز
با تصور ِ آفتاب
تصوير نکرده بود.
مي‌گفت «عاری» و
خود نمي‌دانست.
فرزندان گفتند «نع!»
ديری به انتظار نشستند
از آسمان سرودی برنيامد
قلاده‌هاشان
بي‌گفتار
ترانه‌يي آغاز کرد
و تاريخ
توالي فاجعه شد


جان می دهم به گوشه زندان سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمیکنم
افسوس بر دو روزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روح مرا رام کرده است
جان سختیم نگر که فریبم نداده است
این بندگی که زندگیش نام کرده است
بیمی به دل ز مرگ ندارم که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یک نفس زده باشم حرام من
تا دل به زندگی نسپارم به صد فریب
می پوشم از کرشمه هستی نگاه را
هر صبح و شام چهره نهان میکنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشید و ماه را
ای سرنوشت از تو کجا می توان گریخت
من راه آشیان خود از یاد برده ام
یک دم مرا به گوشه راحت رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا
زخمی دگر بزن که نیفتاده ام هنوز
شادم از این شکنجه خدا را مکن دریغ
روح مرا در آتش بیداد خود بسوز
ای سرنوشت هستی من در نبرد تست
بر من ببخش زندگی جاودانه را
منشین که دست مرگ ز بندم رها کند
محکم بزن به شانه من تازیانه را

ارمغان فرشته

با نوازشهای لحن مرغکی بیدار دل
بامدادان دور شد از چشم من جادوی خواب
چون گشودم چشم ، دیدم از میان ابرها
برف زرین بارد از گیسوی گلگون ، آفتاب
جوی خندان بود و من در اشک شوقش گرم گرم
گرد شب را شستم از رخسار و جانم تازه شد
شانه در گیسوی من کوشید با آثار خواب
وز کشاکشهاش طرح گیسوانم تازه شد
سایه روشن بود روی گیتی از خورشید و ابر
ابر ها مانند مرغانی که هر دم می پرند
بر زمین خسبیده نقش شاخهای بید بن
گاه محو و گاه رنگین لیک با قدی بلند
بره ها با هم سرود صبحدم خواندند و نیست
جز : کجایی مادر گمگشته ؟ قصدی ز آن سرود
لک لک همسایه بالا زد سر و غلیان کشید
جفت او در آشیان خفته ست بر آن شاخ تود
آن نشاط انگیز روح شادمان بامداد
چون محبت با جفا آمیخت در غمهای من
حزن شیرینی که هم درد است و هم درمان درد
سایه افکن شد به روح آسمان پیمای من
خنده کردم بر جبین صبح با قلبی حزین
خنده ای ، اما پریشان خنده ای بی اختیار
خیره در سیمای شیرین فلک نام تو را
بر زبان آوردم تابنده مه ، جانانه یار
ناگهان در پرنیان ابرها باغی شکفت
وز میان باغ پیدا شد جمالی تابناک
آمد از آن غرفه ی زیبای نورانی فرود
چون فرشته ، آسمانی پیکری پر نور و پاک
در کنار جوی ، با رویی درخشان ایستاد
وز نگاهی روح تاریک مراتابنده کرد
سجده بردم قامتش را لیک قلبم می تپید
دیدمش کاهسته بر محجوبی من خنده کرد
من نگفتم : کیستی ؟ زیرا زبان در کام من
از شکوه جلوه اش حرفی نمی یارست گفت
شاید او رمز نگاهم را به خود تعبیر کرد
کز لبش باعطر مستی آوری این گل شکفت
ای جوان ، چشمان تو می پرسد از من کیستی
من به این پرسان محزون تو می گویم جواب
من خدای ذوق و موسیقی خدای شعر و عشق
من خدای روشنیها من خدای آفتاب
از میان ابرهای خسته این امواج نور
نیزه های تیرگی پیر ای زرین من است
خسته خاطر عاشقان هستی از کف داده را
هدیه آوردن ز شهر عشق ، ایین من است
نک برایت هدیه ای آورده ام از شهر عشق
تا که همراز تو باشد در غم شبهای هجر
ساحلی باشد منزه تا که درج خاطرش
گوهر اندوزد ز غمهای تو در دریای هجر
اینک این پکیزه تن مرغک ، ره آورد من است
پیکری دارد چو روحم پاک و چون مویم سپید
این همان مرغ است کاندر ماورای آسمان
بال بر فرق خدای حسن و گلها گسترید
بنگر ای جانانه توران تا که بر رخسار من
اشکهای من خبردارت کنند از ماجرا
دیدم آن مرغک چو منقار کبود از هم گشود
می ستاید عشق محجوب من و حسن تو را

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پریا در 85/11/08 و ساعت 10:2 AM |
سال‌گَشته‌گي‌ست اين
که به خود درپيچي ابروار
بِغُرّی بي‌آنکه بباری؟

سال‌گشته‌گي‌ست اين
که بخواهي‌اش
بي‌اين که بيفشاری‌اش؟

سال‌گشته‌گي‌ست اين؟
خواستن‌اش
تمنای ِ هر رگ
بي‌آنکه در ميان باشد
خواهشي حتا؟

نهايت ِ عاشقي‌ست اين؟
آن وعده‌ی ديدار ِ در فراسوی پيکرها؟

+ نوشته شده توسط پریا در 85/10/05 و ساعت 9:45 AM |
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*
*

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط پریا در 85/08/07 و ساعت 8:53 AM |
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
همه چیز معشوق است و عاشق هیچ

زندگی برای معشوق است واسه ی دل های عاشق

معشوق زنده است و عاشق مرده

اگر معشوق بخواهد عاشق همه ی زندگی اش را در آتش است

عاشق فقط می تواند عاشق بماند و هیچ ...

+ نوشته شده توسط پریا در 85/08/07 و ساعت 8:53 AM |
+ نوشته شده توسط پریا در 85/08/07 و ساعت 8:51 AM |

.

+

=

Created By javacity.blogfa.com

+ نوشته شده توسط پریا در 85/08/07 و ساعت 8:48 AM |

+ نوشته شده توسط پریا در 85/08/07 و ساعت 8:48 AM |

به خدا کز غم عشقت نگریزم نگریزم
وگر از من طلبی جان نستیزم نستیزم

قدحی دارم بر کف به خدا تا تو نیایی
هله تا روز قیامت نه بنوشم نه بریزم

سحرم روی چو ماهت شب من زلف سیاهت
به خدا بی رخ و زلفت نه بخسبم نه بخیزم

من اگر مست و خرابم نه چو تو مست شرابم
نه ز خاکم نه ز آبم نه از این اهل زمانم

 

ديوار

در گذشت پر شتاب لحظه هاي سرد
چشم های وحشی تو در سكوت خويش
گرد من ديوار می سازد
می گريزم از تو در بيراه های راه


تا ببينم دشت ها را در غبار ماه
تا بشويم تن به آب چشمه های نور
در مه رنگين صبح گرم تابستان
پر كنم دامان ز سوسن های صحرائی
بشنوم بانگ خروسان را ز بام كلبه دهقان


می گريزم از تو تا در دامن صحرا
سخت بفشارم بروی سبزه ها پا را
يا بنوشم شبنم سرد علف ها را


می گريزم از تو تا در ساحلی متروك
از فراز صخره های گمشده در ابر تاريكی
بنگرم رقص دوار انگيز توفان های دريا را


در غروبی دور
چون كبوترهای وحشی زير پر گيرم
دشت ها را، كوه ها را، آسمان ها را
بشنوم از لابلای بوته های خشك
نغمه های شادی مرغان صحرا را


می گريزم از تو تا دور از تو بگشايم
راه شهر آرزوها را
و درون شهر ددد
قفل سنگين طلائی قصر رؤيا را


ليك چشمان تو با فرياد خاموشش
راه ها را در نگاهم تار می سازد
همچنان در ظلمت رازش
گرد من ديوار می سازد


عاقبت يكروز ددد
می گريزم از فسون ديده ترديد
می تراوم همچو عطری از گل رنگين رؤياها
می خزم در موج گيسوی نسيم شب
می روم تا ساحل خورشيد
در جهانی خفته در آرامشی جاويد

نرم می لغزم درون بستر ابری طلائی رنگ
پنجه های نور می ريزد بروی آسمان شاد
طرح بس آهنگ


من از آنجا سر خوش و آزاد
ديده می دوزم به دنيائی كه چشم پر فسون تو
راه هايش را به چشمم تار می سازد
ديده می دوزم بدنيائی كه چشم پر فسون تو
همچنان در ظلمت رازش
گرد آن ديوار می سازد

فروغ فرخزاد

 

+ نوشته شده توسط پریا در 85/07/30 و ساعت 1:8 PM |
سلام دوستان!

love you mum

 

صد بار اگربميرم و خا ك شوم

 

تقدیم به شما

 

 بازبا شبهاي غم تنها شدم

روشنايي رفت ونا پيدا شدم

غم چو دريا سينه پر امواجها

زندگي ام بستر اماجها

ما نده ام در ظلمت انديشه ام

آتشي ميسوزد هر دم ريشه ام

ابر پر باران اندو ه ها منم

بغض تلخ صخره ي كوه ها منم

تا جدا ماندم زيار خويشتن

روحم همچو درد مي پيچد به تن

ميروم زين وادي هستي دگر
رهنورد خسته ام از اين سفر

همچو باد آرام و خاموش ميروم

وزدل صحرا فراموش ميروم

ياد باد آن مهرباني هايتان

ما برفتيم و خدا همراه تان....

گناه

گنه كردم گناهی پر ز لذت
كنار پيكری لرزان و مدهوش
خداوندا چه می دانم چه كردم
در آن خلوتگه تاريك و خاموش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
نگه كردم بچشم پر ز رازش
دلم در سينه بی تابانه لرزيد
ز خواهش های چشم پر نيازش

در آن خلوتگه تاريك و خاموش
پريشان در كنار او نشستم
لبش بر روی لب هايم هوس ريخت
زاندوه دل ديوانه رستم


فرو خواندم بگوشش قصه عشق:
ترا می خواهم ای جانانه من
ترا می خواهم ای آغوش جانبخش
ترا ای عاشق ديوانه من


هوس در ديدگانش شعله افروخت
شراب سرخ در پيمانه رقصيد
تن من در میان بستر نرم
بروی سينه اش مستانه لرزيد

گنه كردم گناهی پر ز لذت
در آغوشی كه گرم و آتشين بود
گنه كردم میان بازوانی
كه داغ و كينه جوی و آهنين بود

فروغ فرخزاد   

  به کوه گفتم عشق چيست؟ لرزيد
به ابر گفتم عشق چيست؟ باريد
به باد گفتم عشق چيست؟ وزيد
به پروانه گفتم عشق چيست؟ ناليد
به گل گفتم عشق چيست؟ پرپر شد
وبه " تنها"گفتم عشق چيست؟

 

بي دل و خسته... 

 

بي دل و خسته در اين شهرم و دلداري نيست


غم دل با كه توان گفت كه غمخواري نيست


شب به بالين من خسته به غير از غم دوست


زآشنايان كهن يار و پرستاري نيست


يا رب اين شهر چه شهري است كه صد يوسف دل


به كلافي بفروشيم و خريداري نيست


فكر بهبود خود اي دل بكن از جاي دگر


كاندر اين شهر طبيب دل بيماري نيست..

 

 

 
تو رفته اي ومن خسته سخت مي گريم
 
تمام قلب تو از بغض و كينه كمرنگ است 
 
به خاطر تو شكستم نگاه كن بر من
 
كه بي تو زندگيم وحشيانه بي رنگ است 
 
تو رفته اي و من خسته باز جا ماندم
 
به زير ظلمت آوار سرد خاطره ها 
 
بگو به من كه چه سودي ز اشك من ببري
 
و از شكستن چشمان گرم پنجره ها 
 
تو رفته اي به اميد ستاره اي بهتر
 
و من ستاره تنها به پا نشسته تو 
 
بگو به من كه كدامين فرشته اي شايد
 
دري شگفت گشايد به قلب خسته تو
 
...و آخرين سخنم با تو حرف آخر نيست
 
هنوز هم تو عزيزي هموز من عاشق 
 
هنوز منتظرم گر چه قلب من خاليست
 
به هر چه سد شده در راه من شدم فائق
 
 
 
تنها مانده ام

در كنار وسعتي انبوه از دل ها

تنها مانده ام

من تنهاي تنها

ندانم كي چنين ظلمي به خود كردم

چرا بايد شود تنها دل رسوا؟
  
قانون تو تنهايي من است

و تنهايي من قانون عشق

و عشق ارمغان دلدادگيست

و اين سرنوشت سادگيست !
 
گريه درچشمان من طوفان غم دارد ولي

خنده برلب مي زنم تا كس نداند راز من
 
 
 
امشب از آسمان دیده ی تو ، روی شعرم ستاره می بارد

در زمستان دشت کاغذها، پنجه هایم جرقه می کارد
 
 . كاش...        

كاش غبار بودم تا با باد همسفر مي شدم

 كاش صدف بودم تا مرواريد در من لانه مي كرد

كاش ماهي بودم تا در آب دريا جاري مي شدم

كاش پرنده بودم تا با بيكران روبرو شوم

كاش زمين بودم تا با ردّ پاها همصدا شوم

كاش ابر بودم و چكه چكه پايان مي يافتم و مردم را شاد مي كردم


كاش يادگاري بودم تا لحظه اي كسي يادمان مي كرد


كاش اشك بودم و با گونه همنشين مي شدم


كاش هنگامي كه طوفان زندگي شيشه هاي پنجره دلم را مي لرزاند

پنجره به روي آن باز نمي شد

كاش توان نگفتن اين همه كاش را داشتم

كاش زبان دلم لال مي شد و اين همه كاش كاش نمي كرد 

كاش اي كاش كه اين يار بيايد

هم صحبت و همسايه اين خار بيايد

كاش اي كاش كه آنكس كه دلم مي خواهد

بي منت و بي دغدغه پر بار بيايد…

اي كاش..

 

 

من خودم را گــم کــرده ام دد
می جویــم ددد می پویـــم دددد می خوانـــم دددددد
امــــــا ٬ نمـی يابـــــم دد
من خود را در جايی گــم کــرده ام د
وشاید خود را گوشه ای جـا گذاشتـه ام ددد
خدایــم ددد وای خدای من د
چقدر خستــه ام د
از جستجوی بی اثرم ددد
از گشتـن و بـــــاز گــــــــم تر شدن ددد
ديگر دستی نيست تا مرا پيدا کندددد دگراز دست های دروغين هم خسته ام ددد
من ماندم وتنها يک چیــز د
تنهـــــــــــــــــایــــــــی دد
واینگونه از خود می گريزم ددد
ازهمان خـودی که گمش کــرده ام د
تلاشم بيهوده است ددد می دانم ددد
نا امیــــد تکيه می زنم بر ثانيه ها ٬
چقدراز شمـردن ثانيه ها بيـزارم د
نا اميــــدانه ٬ ثانيه ها را ميگذرانـم ددد
شايد درگوشــه ای بيابمش د
تکــيه گاه من کجاست دددد
همه می پرسند : خانــهء دوست کجاست دد
ولـــــی من فرياد می کنـــــم :
خانهء دوست را می دانم ددد
بگوييد دوست کجاست دد
*دلــــــــم بـرای خودم تنگ است ددد خيلی تنگ

با همه ی بی سرو سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنو شانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی امدد
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن ،حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها ددد به کجا می کشی ام ،خوب من
ها ددد نکشانی به پشیمانی ام

 

 


شعله اتش عشقم منگر بر رخ زردم
همه اشکم همه اهم همه سوزم همه دردم
چون سبویی که شکستست و رخ چشمه نبیند
کو امیدی که دگر باره هم اغوش تو گردم
لاله صبح بهارم که درین دامن صحرا
اتش داغ گلی شعله کشد از دم سردم
کس ندانست که چون زخم جگر سوز نهانی
سوختم سوختم از حسرت ولب باز نکردم
جلوهءصبح جوانی به همه عمر ندیدم
با خزان زاده ام اری گل زردم گل زردم


از دريا درآمديم


در باران هاى تاريك
خيس شديم

***
براى گريستنم
شانه هايت را دارم
براى سوختنم
چشم هايت را
آهى بكش
كه بر بادم دهى

***
بال ها يش خيس مى شود
پرنده
در شبِ اندوه
كاش
قفسى مى داشت

***
شاخه ى شكسته را
از خاك برگير
قلبش هنوز مى زند

***
همين لرزه ى گام هاست
كه مهره هاى پشتم را
مى آشوبد
اما نمى دانم كه
مى آيى
يا مى روى

***
شكوفه ها را
باد برده است
به خاك تكيه مى دهم
تا اندوه برويد

***
گوزنى شيدا
در برف
مى پويد
با چشمانى سوخته

***
پاييز هم كه بگذرد
يكى زمستان است و بس،
پس، چند ماهِ ديگر
شكوفه خواهى كرد

***
گيلاس بُنى
سرك مى كشد
از پنجره
نگاهش مى كنم
سرخ مى شود

***

هرس مكن
اين درخت كهن را
بگذار با تمامِ شاخه هايش
بگريد


از عشق چه حاصل به جز چشم تری
سوز وشرری در دل وخونین جگری
تا دل به کف یار نهی جان دلم
جز جام بلا چشیدنت هست ثمری
ما خانه خراب عشق او سیر چمن
ما غرق بلا و او به فکر دگری


من واژگون من واژگون رقصيده ام
من بي سر و بي دست و پا در خواب خون رقصيده ام

ميلاد بي آغاز من هرگز نمي داند كسي
من پير تاريخم كه بر بام قرون رقصيده ام

فرداي نا پيداي من پيداست در سيماي من
اين سان كه با فردائيان در خود كنون رقصيده ام

منظومه اي از آتشم آتشفشاني سركشم
در كهكشاني بي نشان خورشيد گون رقصيده ام

اي عاقلان در عاشقي ديوانه مي بايد شدن
من با بلوغ عقل در اوج جنون رقصيده ام

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط پریا در 85/07/30 و ساعت 12:58 PM |

آه ای صدای زندانی

آیا شکوه یاس تو هرگز

از هیچ سوی این شب منفور

نقبی به سوی نورنخواهد زد؟

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صداها

نخ و سوزن احساس

خدای من خدای احساس های ناب خدای احساس های پاک

من قلب کوچکم را به تو می سپارم تا هر لحظه و هر جا بینی که

بر من و قلب نحفیم چه می گذرد خدای مهربانی ها من را دریاب

که در لحظه برای رسیدن به تو قلب زخم دیده ام به تپش در می آید

خدای ستاره های درخشان تو که همه درها را می گشایی در قلبم